غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
172
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
چنين و چنان خواهد كرد . از جمله بعضى از چيزهاى گرانبها و پر ارج كليسا را از او خواسته بود . و در نامهء خود به مطران نوشته بود كه : تو مىدانى كه جان خليفه در دست من است ، اگر بخواهم بيمارش مىكنم و اگر بخواهم بهبودش مىبخشم . چون مطران نامهء عيسى بخواند ، به حيلتى خود را به ربيع رسانيد و او را از حقيقت امر آگاه ساخت و نامه را براى او بخواند . ربيع او را نزد خليفه برد و او نيز سراسر ماجرا بگفت . منصور فرمان داد همهء اموال عيسى را از او بستانند و او را تأديب كنند و از شهر برانند . چنان كردند و او را به وجهى ناپسند از شهر راندند . اين است ثمرهء آزمندى . نوبخت منجم مصاحب منصور بود . مردى فاضل و حاذق در شناخت اختران و كواكب و حوادث آنها بود . چون نوبخت بيمار و ناتوان شد ، منصور گفت : پسرت را بياور تا به جاى تو باشد . نوبخت پسر خود ابو سهل را بفرستاد . ابو سهل مىگويد : چون بر منصور داخل شدم و در برابرش ايستادم ، مرا گفتند نام خود را به امير المؤمنين بگوى . گفتم : نام من خرشاذماه طيماذاه ماباذار خسرو ابهمشاذ « 467 » خليفه گفت : همهء اينها اسم تو بود ؟ گفتم : آرى . منصور لبخند زد . سپس گفت : پدرت كارى [ در خور ] نكرده است از اين دو كه مىگويم يكى را اختيار كن يا از همهء آن نام دراز به طيماذا بسنده كن يا براى تو كنيهاى قرار مىدهم كه جاى اسم تو باشد و آن ابو سهل است . گفت : كنيه را اختيار كردم . از آن پس نامش فراموش شد و او را ابو سهل ناميدند . مهدى پسر منصور چون منصور در بئر ميمون از دنيا رفت ، به هنگام مرگ جز خادمان و ربيع ، غلام او ، كس حاضر نبود . ربيع مرگ او را پنهان داشت و بر او لباس پوشاند و او را در پس پردهاى نازك بر مسند تكيه داد چنان كه ديده مىشد ولى كس به حقيقت امر آگاه نمىشد . آنگاه اهل بيتش را به نزديك فراخواند و خود نزد منصور رفت و چنان نمود كه گويى با او سخن مىگويد . آنگاه نزد ايشان بازگشت و از زبان او گفت كه بايد با مهدى بن منصور بن محمد امام و بعد از او با پسر عمش عيسى بن موسى بن محمد بيعت كنند . آنان كه حاضر بودند بيعت كردند . آنگاه ايشان را بيرون كرد .